شرح فراق جلال ذوالفنون
شرح فراق جلال ذوالفنون
طنوازنده صاحب سبک و مکتب، استاد مسلم سه تار، «جلال موسيقي سنتي عرفاني ايران» سرود رفتن نواخت و زخمه «شرح فراق1» را بر «سيم آخر2» سه تار به اجرا گذاشت. اين بار نه «آتش در نيستان3» که شعله بر جان و دل دوستداران و مشتاقان هنر موسيقي انداخت و آرام و در سکوتي متين و اعجاب انگيز «مجنون4» و «بي نشان5» عزم سفر کرد.
«گل صد برگ6» زندگي «جلال ذوالفنون» در آستانه بهار، رنگ خزان به خود گرفت و اشک ديدگان را چون «دانه هاي مرواريد7» بر گونه هاي هنر موسيقي جاري ساخت. هر چند که بوستان «جلال» هرگز رنگ خزان به خود نمي گيرد و گل هاي اين باغ براي تمام طول حيات موسيقي ما جاودانه و ماندگار خواهد ماند.
تقارن فوت اين استاد صاحب سبک موسيقي با نوروز و آغاز سال نو سبب شد تا منزلت و غم فراق او در هاله شادي ها و شادباش هاي مردم ايران، مكتوم و پوشيده بماند و اين بزرگترين ظلم در حق مردان و زناني است که عاشقانه و بي ادعا، کمر خدمت به آستان فرهنگ و هنر اين مرز و بوم بسته اند.
«جلال ذوالفنون» نامي آشنا براي همه فعالان و هنرمندان عرصه موسيقي و حتي مخاطبان عادي و دوستداران موسيقي است. او به سال 1316 در شهر آباده فارس پا به عرصه وجود گذاشت و از 10 سالگي نوازندگي را به طور جدي با ساز ويلن آغاز کرد. «ويولن» آن سال ها، ساز خاصي به شمار مي رفت که آموزش آن بسيار طاقت فرسا بود. از يک سو با توجه به خاستگاه غربي آن، هنرآموزان و استادان زيادي در ايران براي اين ساز حضور نداشتند و از ديگر سو نگاه منفي جامعه بحراني و سياست زده ايران در آن دوران، عرصه را بر هنرجويان و مشتاقان هنر اصيل ايراني تنگ مي کرد. با اين حال «جلال» نوازندگي ويولن را به شايستگي تمام نزد برادر خويش «محمود» فرا گرفت و با اين پشتوانه هنري قدرتمند که از تلفيق هنر و احساس ايراني با ساز غربي نظير «ويلن» اندوخته بود، کار بر روي اصيل ترين ساز ايراني يعني «سه تار» را آغاز کرد. در اين دوره او از محضر اساتيد بنامي چون نورعلي برومند و دکتر داريوش صفوت فيض برد و پس از اهتمام و جديت فراوان، او خود داراي سبکي مستقل گرديد به گونه اي که شهرت او اکنون از اساتيد خويش نيز پرآوازه تر است.
ذوالفنون هيچگاه دست از آموزش و يادگيري نکشيد تا آنجا که شوق يادگيري سبب شد تا از محضر اساتيد ديگري چون «ابوالحسن صبا» (استاد بنام ويلن و نوازنده متبحر سنتور)، ارسلان درگاهي و احمد عبادي (استاد و نوازنده تار) بهره ها برد. جامع نگري او به ابعاد مختلف موسيقي و خوشه چيني اش از مزرعه فنون و هنرهاي گوناگون موسيقي، از جلال شخصيتي «ذوالفنون» و صاحب سبک ساخت تا آنجا که تجديد حيات و اعتبار «سه تار نوازي» در پهنه موسيقي ايراني مديون تلاش ها و خلاقيت هاي اوست.
جلال بودکه به پشتوانه همه آموخته هاي علمي و عملي خويش در رابطه با اکثر سازهاي موسيقي، بار ديگر ساز «سه تار» را که در آستانه فراموشي و قهقرا بود نجات داد و آن را به پاي ثابت اکثر ارکسترهاي موسيقي عرفاني و گروه هاي موسيقي اصيل ايراني تبديل کرد. تا آن زمان پائين بودن «تُن صدا» و غمگين بودن صدايش در کنار آموزش مشقت بار آن، سبب شده بود تا در دهه هاي 30 و 40 شمسي، بيشتر جوانان به سوي سازهاي مجلسي با تن صداي بالانظير تار، تنبک، پيانو، ويلن و... بروند. از طرفي نفوذ گسترده فرهنگ غربي به بطن جامعه ايراني در دهه پنجاه باعث شده بود تا هم جوانان و هم گروه هاي موسيقي، به جاي کار با اين ساز غيرارکستري و «کم صدا» به سوي سازهايي با تناليته هاي بالاو مجلسي بروند. در اين اوضاع نابسامان و بي رونقي کار تدريس، آموزش و اجراي سه تار ، سايه ديگر سازهايي نظير کمانچه ، سنتور، تار، تنبک و پيانو بر سر سه تار سنگيني مي کرد. اما موسيقي عرفاني که از ژانرها و سبک هاي خاص و منحصر به فرد موسيقي ايراني به شمار مي آيد، با آن سازهاي غربي و آن ضربآهنگ ها تناسب و همخواني نداشت و همين امر باعث رويگرداني جوانان از اين ساز و مهجور ماندن آن شده بود. ذوالفنون اما به مدد ابتکار و نوآوري خويش اين فن و هنر را به زيبايي و صلابت هر چه تمام تر احيا کرده و آواهاي جان بخش آن را به جامعه ايراني هديه آورد. در کنار ساز کوبه اي نظير «دف» تنها ساز «سه تار» مي توانست با تلفيقي زيبا ميان دو ساز با تناليته هاي کاملاً متفاوت مفهوم و درک درستي از موسيقي عرفاني ايراني را ارائه دهد. او با الهام از «جلال الدين مولانا» شمعي در دل تاريکي ها و دو راهي هاي گمراه کننده زندگي روزمره انسان روشن ساخت. گويي ميان اين دو جلال، الفتي ديرينه و پيوندي ناگسستني نظير رابطه مريد و مرادي برقرار بود. چون جلال ذوالفنون در قامت يک بلبل شيدايي، با الهام از سروده هاي جلال بلخي به زبان موسيقي روايتگر دردها و حکايتگر زخم هاي طاقت فرساي انساني و اجتماعي بود:
يک شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم کار خويش شد
هر نيي شمع مزار خويش شد
آلبوم «آتش در نيستان» که از ساخته هاي جاودان جلال ذوالفنون (به خوانندگي شهرام ناظري) است نمونه بارز و عيني اين گفته است. او در اين ساخته به شيواترين بيان و زيباترين جملات، قابليت و توانمندي ساز «سه تار» را که اندک اندک گرد فراموشي بر روي آن مي نشست به همگان نشان داد و در آغازين سال هاي دهه شصت، تصوير شفاف و روحبخشي از اين ساز را ارائه کرد و اين گونه بود که سه تار از کنج عزلت و گوشه نشيني بيرون آمد و با جلال و شکوه جاي خود را در ميان جوانان ايراني باز کرد.
«جلال» هر چند محضر اساتيد بنام بسياري را درک کرد اما در سايه سختکوشي و پشتکار خويش در زمينه آموزش موسيقي، به بيان مستقلي در نوازندگي سه تار دست يافت و آثار متعدد صوتي و شاهکارهاي هنري بسياري در زمينه موسيقي اصيل ايراني از خود بر جاي گذاشت. استفاده از تمام مناطق صوتي ساز براي توليد الحان جديد و تلفيق هنرمندانه زير و بم ها در شناساندن قابليت اين ساز براي جوانان تازه کار بسيار موثر بود. چيزي که در دهه 50 يا 60 به يک روياي دست نيافتني بيشتر شباهت داشت. او هرگز به اين نيز قناعت نکرد و جنبه علمي و جاودانه سازي موسيقي ملي ايران را دنبال کرد و با به نت درآوردن بسياري از لحن ها و نواهاي قديمي و بداهه نوازي هاي خود، گام بسيار ارزشمندي در زمينه حفظ و صيانت از ميراث هنري اين مرز و بوم برداشت.
آلبوم «صد برگ» و «آتش در نيستان» اوج خلاقيت هنري اين پير هنر به شمار مي آيد. تصنيف «اندک اندک جمع مستان مي رسد» را تقريباً همه ما شنيده و از آن لذت برده ايم. گاهي زير لب آن را زمزمه کرده و ملاحت درک موسيقايي و تلفيق هنرمندانه «کلام و موسيقي» در آن را بارها مورد تحسين قرار داده ايم. «جلال ذوالفنون» احساس پاک و شاعرانه «مولانا» را با آهنگي زيبا در مايه بيات ترک به نت کشيده و چنان رندانه و پاکباخته، سه تار نوازي کرد که هر شنونده اي، با گوش جان سپردن به آهنگ هاي آن، گويي حکايت زندگي پرملال و پررمز و راز خويش را گوش مي دهد. از فرودها و سختي ها شکايت مي کند و بر فرازهاي زندگي اش دست افشاني و شکرگزاري مي نمايد.
شيوه تدريس او در سه تار نوازي بسيار سهل و ساده بود و برخلاف شيوه سه تار نوازي ساير اساتيد قديمي باعث دلزدگي جوانان نمي شد. اين نوازنده صاحب سبک موسيقي ايراني کار عملي خود با سه تار را در دانشکده هنرهاي زيبا با وجوه علمي آن تلفيق نمود تا حاصل اين کار، خلق مکتبي به نام «مکتب ذوالفنون» باشد که اکنون مورد قبول و تاييد همه اساتيد موسيقي است.
مهرماه سال گذشته قرار بود اين استاد بنام در شهر تبريز نيز به هنرنمايي پرداخته و با گروه «شمس» به اجراي کنسرت بپردازد اما به دليل ناهماهنگي هاي ناخواسته اين فرصت طلايي از دست هنرمندان آذربايجاني رفت.
«جلال» آخرين کنسرت خويش را به رغم بيماري و کسالت در بيست و هفتمين «جشنواره موسيقي فجر» در بهمن ماه 1390 به روي صحنه برد و با هنرنمايي خويش بار ديگر منزلت موسيقي عرفاني ما را به همگان نشان داد. او در واپسين روزهاي اسفندماه 1390 بعد از يک عمل جراحي قلب در بيمارستان بستري شد. جشن تولد 74 سالگي اش (20 اسفند 1316) در همين بيمارستان و در فضايي آکنده از صفا و اميد بهبودي از سوي هنرجويانش برگزار شد. اما چندي بعد به دليل خونريزي داخلي غنچه هاي اميد بر شاخسار زندگي اش خشکيد و در 28 اسفندماه 1390 سوار بر بال فرشتگان به ملکوت پيوست و خيل مشتاقان اش را داغدار هجرت نابهنگام خويش ساخت.
پيکر پاک او دوم فروردين ماه 1391 در قطعه هنرمندان امام زاده طاهر کرج در کنار ديگر اساتيد به نام موسيقي ايران همچون: حنانه، غلامحسين بنان و قوامي آرام گرفت و اين گونه بود که بهار 91 براي جامعه هنري ايران با ماتم و خزان يکي از فرزانگان هنر موسيقي ايران همراه گشت.
نه لب گشايدم از گل نه دل کشد به نبيد
چه بي نشان بهاري که بي رخ تو رسيد!
روحش شاد و ياد و نامش جاودانه باد!
٭ توضيح: شماره هاي يک تا 7 نام برخي از ساخته ها و آهنگ هاي ماندگار زنده ياد جلال ذوالفنون است.
روزنامه ايران، شماره 5056 به تاريخ 29/1/91، صفحه 19 (موسيقي)