فارس می‌تواند مرکز تبادلات تجاری با هندوستان باشد

استاندار فارس:
فارس می‌تواند مرکز تبادلات تجاری با هندوستان باشد

خبرگزاری فارس: استاندار فارس گفت: فارس می‌تواند مرکزی برای تبادلات تجاری بین ایران و هندوستان باشد.

خبرگزاری فارس: فارس می‌تواند مرکز تبادلات تجاری با هندوستان باشد

به گزارش خبرگزاری فارس از شیراز، حسین صادق عابدین بعد از ظهر امروز در دیدار با سفیر کشور هندوستان در ایران، با اشاره به سابقه فرهنگی و تاریخی استان فارس، اظهار داشت: فارس در جاذبه‌های گردشگری، جایگاه نخست ایران را در اختیار دارد و در مورد راه‌اندازی تورهای گردشگری نیز می‌توانیم همکاری خوبی با هندوستان داشته باشیم.

استاندار فارس ادامه داد: بهترین خاک نسوز دنیا در شهر آباده در استان فارس قرار دارد و با توجه به این که دو کارخانه بزرگ کاشی در این استان در حال احداث است، بیان داشت: هندوستان می‌تواند در زمینه گسترش این صنعت در فارس همکاری کند.

    شرح فراق جلال ذوالفنون

                                          شرح فراق جلال ذوالفنون

طنوازنده صاحب سبک و مکتب، استاد مسلم سه تار، «جلال موسيقي سنتي عرفاني ايران» سرود رفتن نواخت و زخمه «شرح فراق1» را بر «سيم آخر2» سه تار به اجرا گذاشت. اين بار نه «آتش در نيستان3» که شعله بر جان و دل دوستداران و مشتاقان هنر موسيقي انداخت و آرام و در سکوتي متين و اعجاب انگيز «مجنون4» و «بي نشان5» عزم سفر کرد.
     «گل صد برگ6» زندگي «جلال ذوالفنون» در آستانه بهار، رنگ خزان به خود گرفت و اشک ديدگان را چون «دانه هاي مرواريد7» بر گونه هاي هنر موسيقي جاري ساخت. هر چند که بوستان «جلال» هرگز رنگ خزان به خود نمي گيرد و گل هاي اين باغ براي تمام طول حيات موسيقي ما جاودانه و ماندگار خواهد ماند.
     تقارن فوت اين استاد صاحب سبک موسيقي با نوروز و آغاز سال نو سبب شد تا منزلت و غم فراق او در هاله شادي ها و شادباش هاي مردم ايران، مكتوم و پوشيده بماند و اين بزرگترين ظلم در حق مردان و زناني است که عاشقانه و بي ادعا، کمر خدمت به آستان فرهنگ و هنر اين مرز و بوم بسته اند.
    
    «جلال ذوالفنون» نامي آشنا براي همه فعالان و هنرمندان عرصه موسيقي و حتي مخاطبان عادي و دوستداران موسيقي است. او به سال 1316 در شهر آباده فارس پا به عرصه وجود گذاشت و از 10 سالگي نوازندگي را به طور جدي با ساز ويلن آغاز کرد. «ويولن» آن سال ها، ساز خاصي به شمار مي رفت که آموزش آن بسيار طاقت فرسا بود. از يک سو با توجه به خاستگاه غربي آن، هنرآموزان و استادان زيادي در ايران براي اين ساز حضور نداشتند و از ديگر سو نگاه منفي جامعه بحراني و سياست زده ايران در آن دوران، عرصه را بر هنرجويان و مشتاقان هنر اصيل ايراني تنگ مي کرد. با اين حال «جلال» نوازندگي ويولن را به شايستگي تمام نزد برادر خويش «محمود» فرا گرفت و با اين پشتوانه هنري قدرتمند که از تلفيق هنر و احساس ايراني با ساز غربي نظير «ويلن» اندوخته بود، کار بر روي اصيل ترين ساز ايراني يعني «سه تار» را آغاز کرد. در اين دوره او از محضر اساتيد بنامي چون نورعلي برومند و دکتر داريوش صفوت فيض برد و پس از اهتمام و جديت فراوان، او خود داراي سبکي مستقل گرديد به گونه اي که شهرت او اکنون از اساتيد خويش نيز پرآوازه تر است.
     ذوالفنون هيچگاه دست از آموزش و يادگيري نکشيد تا آنجا که شوق يادگيري سبب شد تا از محضر اساتيد ديگري چون «ابوالحسن صبا» (استاد بنام ويلن و نوازنده متبحر سنتور)، ارسلان درگاهي و احمد عبادي (استاد و نوازنده تار) بهره ها برد. جامع نگري او به ابعاد مختلف موسيقي و خوشه چيني اش از مزرعه فنون و هنرهاي گوناگون موسيقي، از جلال شخصيتي «ذوالفنون» و صاحب سبک ساخت تا آنجا که تجديد حيات و اعتبار «سه تار نوازي» در پهنه موسيقي ايراني مديون تلاش ها و خلاقيت هاي اوست.
     جلال بودکه به پشتوانه همه آموخته هاي علمي و عملي خويش در رابطه با اکثر سازهاي موسيقي، بار ديگر ساز «سه تار» را که در آستانه فراموشي و قهقرا بود نجات داد و آن را به پاي ثابت اکثر ارکسترهاي موسيقي عرفاني و گروه هاي موسيقي اصيل ايراني تبديل کرد. تا آن زمان پائين بودن «تُن صدا» و غمگين بودن صدايش در کنار آموزش مشقت بار آن، سبب شده بود تا در دهه هاي 30 و 40 شمسي، بيشتر جوانان به سوي سازهاي مجلسي با تن صداي بالانظير تار، تنبک، پيانو، ويلن و... بروند. از طرفي نفوذ گسترده فرهنگ غربي به بطن جامعه ايراني در دهه پنجاه باعث شده بود تا هم جوانان و هم گروه هاي موسيقي، به جاي کار با اين ساز غيرارکستري و «کم صدا» به سوي سازهايي با تناليته هاي بالاو مجلسي بروند. در اين اوضاع نابسامان و بي رونقي کار تدريس، آموزش و اجراي سه تار ، سايه ديگر سازهايي نظير کمانچه ، سنتور، تار، تنبک و پيانو بر سر سه تار سنگيني مي کرد. اما موسيقي عرفاني که از ژانرها و سبک هاي خاص و منحصر به فرد موسيقي ايراني به شمار مي آيد، با آن سازهاي غربي و آن ضربآهنگ ها تناسب و همخواني نداشت و همين امر باعث رويگرداني جوانان از اين ساز و مهجور ماندن آن شده بود. ذوالفنون اما به مدد ابتکار و نوآوري خويش اين فن و هنر را به زيبايي و صلابت هر چه تمام تر احيا کرده و آواهاي جان بخش آن را به جامعه ايراني هديه آورد. در کنار ساز کوبه اي نظير «دف» تنها ساز «سه تار» مي توانست با تلفيقي زيبا ميان دو ساز با تناليته هاي کاملاً متفاوت مفهوم و درک درستي از موسيقي عرفاني ايراني را ارائه دهد. او با الهام از «جلال الدين مولانا» شمعي در دل تاريکي ها و دو راهي هاي گمراه کننده زندگي روزمره انسان روشن ساخت. گويي ميان اين دو جلال، الفتي ديرينه و پيوندي ناگسستني نظير رابطه مريد و مرادي برقرار بود. چون جلال ذوالفنون در قامت يک بلبل شيدايي، با الهام از سروده هاي جلال بلخي به زبان موسيقي روايتگر دردها و حکايتگر زخم هاي طاقت فرساي انساني و اجتماعي بود:
     يک شب آتش در نيستاني فتاد
    سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد
    شعله تا سرگرم کار خويش شد
    هر نيي شمع مزار خويش شد
    آلبوم «آتش در نيستان» که از ساخته هاي جاودان جلال ذوالفنون (به خوانندگي شهرام ناظري) است نمونه بارز و عيني اين گفته است. او در اين ساخته به شيواترين بيان و زيباترين جملات، قابليت و توانمندي ساز «سه تار» را که اندک اندک گرد فراموشي بر روي آن مي نشست به همگان نشان داد و در آغازين سال هاي دهه شصت، تصوير شفاف و روحبخشي از اين ساز را ارائه کرد و اين گونه بود که سه تار از کنج عزلت و گوشه نشيني بيرون آمد و با جلال و شکوه جاي خود را در ميان جوانان ايراني باز کرد.
     «جلال» هر چند محضر اساتيد بنام بسياري را درک کرد اما در سايه سختکوشي و پشتکار خويش در زمينه آموزش موسيقي، به بيان مستقلي در نوازندگي سه تار دست يافت و آثار متعدد صوتي و شاهکارهاي هنري بسياري در زمينه موسيقي اصيل ايراني از خود بر جاي گذاشت. استفاده از تمام مناطق صوتي ساز براي توليد الحان جديد و تلفيق هنرمندانه زير و بم ها در شناساندن قابليت اين ساز براي جوانان تازه کار بسيار موثر بود. چيزي که در دهه 50 يا 60 به يک روياي دست نيافتني بيشتر شباهت داشت. او هرگز به اين نيز قناعت نکرد و جنبه علمي و جاودانه سازي موسيقي ملي ايران را دنبال کرد و با به نت درآوردن بسياري از لحن ها و نواهاي قديمي و بداهه نوازي هاي خود، گام بسيار ارزشمندي در زمينه حفظ و صيانت از ميراث هنري اين مرز و بوم برداشت.
     آلبوم «صد برگ» و «آتش در نيستان» اوج خلاقيت هنري اين پير هنر به شمار مي آيد. تصنيف «اندک اندک جمع مستان مي رسد» را تقريباً همه ما شنيده و از آن لذت برده ايم. گاهي زير لب آن را زمزمه کرده و ملاحت درک موسيقايي و تلفيق هنرمندانه «کلام و موسيقي» در آن را بارها مورد تحسين قرار داده ايم. «جلال ذوالفنون» احساس پاک و شاعرانه «مولانا» را با آهنگي زيبا در مايه بيات ترک به نت کشيده و چنان رندانه و پاکباخته، سه تار نوازي کرد که هر شنونده اي، با گوش جان سپردن به آهنگ هاي آن، گويي حکايت زندگي پرملال و پررمز و راز خويش را گوش مي دهد. از فرودها و سختي ها شکايت مي کند و بر فرازهاي زندگي اش دست افشاني و شکرگزاري مي نمايد.
     شيوه تدريس او در سه تار نوازي بسيار سهل و ساده بود و برخلاف شيوه سه تار نوازي ساير اساتيد قديمي باعث دلزدگي جوانان نمي شد. اين نوازنده صاحب سبک موسيقي ايراني کار عملي خود با سه تار را در دانشکده هنرهاي زيبا با وجوه علمي آن تلفيق نمود تا حاصل اين کار، خلق مکتبي به نام «مکتب ذوالفنون» باشد که اکنون مورد قبول و تاييد همه اساتيد موسيقي است.
     مهرماه سال گذشته قرار بود اين استاد بنام در شهر تبريز نيز به هنرنمايي پرداخته و با گروه «شمس» به اجراي کنسرت بپردازد اما به دليل ناهماهنگي هاي ناخواسته اين فرصت طلايي از دست هنرمندان آذربايجاني رفت.
     «جلال» آخرين کنسرت خويش را به رغم بيماري و کسالت در بيست و هفتمين «جشنواره موسيقي فجر» در بهمن ماه 1390 به روي صحنه برد و با هنرنمايي خويش بار ديگر منزلت موسيقي عرفاني ما را به همگان نشان داد. او در واپسين روزهاي اسفندماه 1390 بعد از يک عمل جراحي قلب در بيمارستان بستري شد. جشن تولد 74 سالگي اش (20 اسفند 1316) در همين بيمارستان و در فضايي آکنده از صفا و اميد بهبودي از سوي هنرجويانش برگزار شد. اما چندي بعد به دليل خونريزي داخلي غنچه هاي اميد بر شاخسار زندگي اش خشکيد و در 28 اسفندماه 1390 سوار بر بال فرشتگان به ملکوت پيوست و خيل مشتاقان اش را داغدار هجرت نابهنگام خويش ساخت.
     پيکر پاک او دوم فروردين ماه 1391 در قطعه هنرمندان امام زاده طاهر کرج در کنار ديگر اساتيد به نام موسيقي ايران همچون: حنانه، غلامحسين بنان و قوامي آرام گرفت و اين گونه بود که بهار 91 براي جامعه هنري ايران با ماتم و خزان يکي از فرزانگان هنر موسيقي ايران همراه گشت.
     نه لب گشايدم از گل نه دل کشد به نبيد
    چه بي نشان بهاري که بي رخ تو رسيد!
    روحش شاد و ياد و نامش جاودانه باد!
    ٭ توضيح: شماره هاي يک تا 7 نام برخي از ساخته ها و آهنگ هاي ماندگار زنده ياد جلال ذوالفنون است.
    
    
    
 روزنامه ايران، شماره 5056 به تاريخ 29/1/91، صفحه 19 (موسيقي)

در کنار برادرش محمود

با استاد الهی قمشه ای

در کنار بیژن کامکار محمد موسوی و حسین علیزاده

در کنار محمد موسوی، محمود کریمی و بهمن بوستان

همراه با رضوی سروستانی در زاپن

همراه با رضوی سروستانی در سفربلژیک

همراه با محمد رضا شجریان

کنسرت با محمد رضا شجریان

در حال آموزش سه تار به فرزند

همراه با شهرام ناظری در کنسرت گل صد برگ

همراه با بیژن کامکار

استاد در جوانی

تشییع پیکر ذوالفنون؛ گریه نی "موسوی" در سوگ استاد

تشییع پیکر ذوالفنون؛ گریه نی "موسوی" در سوگ استاد

پیكرمرحوم 'سید جلال ذوالفنون' استاد صاحب نام موسیقی سنتی و نوازنده سه تار ایرانی روزچهارشنبه در آیینی ویژه در قطعه هنرمندان امام زاده طاهر(ع) كرج به خاك سپرده شد. 

در آیین خاكسپاری پیكر مرحوم استاد دالفنون تعداد زیادی از هنرمندان، مردم و مسوولان استان البرز حضور داشتند.

استاد سیدجلال ذالفنون بعدازظهر روز یكشنبه هفته جاری در سن 74 سالگی به علت نارسایی قلبی دارفانی را وداع گفت.

پیكر این استاد صاحب نام با حضور شمار زیادی از هنرمندان و مسوولان درمقابل تالار وحدت تهران تشیع شد.

در این مراسم محمد موسوی در سوگ استاد جلال ذوالفنون قطعاتی را همراه با نی اجرا کرد.

سیدجلال ذوالفنون در20 اسفندماه سال 1316 در آباده استان فارس متولد شد و از كودكی زخمه‌های تار پدر و نغمه‌های ویلن برادر، نوازشگر گوشش بود.

وی از همان كودكی علاقه فراوانی به ساز سه تار داشت و پس از ادامه تحصیل در هنرستان موسیقی ملی در كنار سازهای تار و ویلن به تكمیل ساز سه تار پرداخت.

ذوالفنون پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه تهران به مركز حفظ و اشاعه موسیقی رفت و در كنار تدریس به آموزش موسیقی مشغول شد.

وی در پرورش هنر موسیقی ایران تاثیر به سزایی داشت و در نواختن سه تار از شیوه‌ای جذاب و سبك خاصی استفاده كرد.

هم‌زمان با تأسیس رشته موسیقی در دانشكده هنرهای زیبا، به آنجا راه یافت؛ آشنایی با شخصیت‌های موسیقی ملی ایران از جمله نورعلیخان برومند و داریوش صفوت، شناخت تازه‌ای از موسیقی اصیل ایران و امكانات وسیع سه‌تار برای وی به ارمغان آورد و از سال 1346 فعالیت خود را روی سه تار متمركز كرد.

وی از روش‌های اساتیدی چون ابوالحسن صبا، ارسلان درگاهی و همچنین راهنمایی‌های احمد عبادی بهره برد و پس از پایان دوره دانشكده در مركز حفظ و اشاعه موسیقی ملی به تدریس سه‌تار مشغول شد.

جلال ذوالفنون طی سالها به تدریس و اشاعه موسیقی خود كه به عنوان مكتب ذوالفنون نام گرفت، پرداخت و توانست شاگردان زیادی را در عرصه موسیقی ردیف دستگاهی تربیت كند.

گفت‌وگو با رضا صادقي

گفت‌وگو با رضا صادقي
پشت اين رنگ عشق است
جام جم آنلاين: هماهنگي براي انجام يك گفت‌وگوي خودماني با رضا صادقي آنقدر طول كشيد كه از انجام آن نااميد شده بوديم، اما بالاخره بعدازظهر يك روز زمستاني، مهمان‌خانه‌اش شديم.

صادقي مثل ترانه‌هايش ساده و صميمي است، با اين‌كه چند سالي است در تهران زندگي مي‌كند، خلق و خوي جنوبي‌اش را حفظ كرده است.

او از خاطرات كودكي و نوجواني‌اش مي‌گويد و از اين كه شب‌ها به پشت‌بام كه مي‌رفته و به قول دوست كودكي‌هايش زير سقف آسماني مي‌نشسته كه گويي يك هتل چند ميليارد ستاره است.

او از هر دري با ما حرف مي‌زند، از عادت‌هاي ما ايرانيان گرفته تا خلق و خوهايي كه هر چند خوب هم نباشد، دوستشان داريم و بدون آنها ايراني نخواهيم بود! البته اينها را به شوخي مي‌گويد و همه مي‌خنديم.

از رنگ مشكي و اين‌كه چگونه برايش به رنگ عشق بدل شده است، از لطافت و سادگي ترانه‌هايش و رشته تحصيلي‌اش ادبيات فارسي كه شايد رواني ترانه‌هايش از آن تاثيراتي گرفته باشد.

اغلب مردم، شما را عنوان خواننده «مشكي رنگ عشقه» مي‌شناسند. بگذاريد با اين سوال شروع كنيم كه چرا مشكي رنگ عشق است؟

چند دليل مختلف دارد. اول اين‌كه من يك ايراني معتقد هستم و هميشه به اعتقادات ديني‌ام به عنوان يك مسلمان پايبندم و مسجد را دوست دارم. زمان كودكي هميشه همراه با پدرم به مسجد مي‌رفتم. البته اين را هم بگويم كه مسجد براي ما جنوبي‌ها تنها محل نماز خواندن نيست. زياد به مسجد مي‌رويم و محل غم و شادي‌مان است. يكبار ماه محرم از پدرم پرسيدم كه چرا همه اين يكي دو ماه را لباس مشكي مي‌پوشد، پدرم كمي مكث كرد و گفت: «به عشق امام حسين (ع)» و اين‌گونه بود كه از كودكي مشكي برايم شد رنگ عشق.

اما هميشه اين جمله را هم تكرار مي‌كنيم كه «بالاتر از سياهي رنگي نيست.»

شايد منظور از اين جمله چيز ديگري بوده و ما در گذر زمان آن را اشتباه تعبيركرده‌ايم. شايد منظور اين بوده كه سياهي از همه رنگ‌ها زيباتر است، همان طور كه تمام زيبايي ماه در اين است كه شب‌ها طلوع مي‌كند، اگر در روشني روز به آسمان بيايد، رنگ و جلايي نخواهد داشت.

وقتي شما اين آهنگ را خوانديد، مردم هيچ كدام از اين حرف‌هاي شما را نشنيده بودند، اما با آغوش، آن را پذيرفتند.

هميشه از اين موضوع ناراحت بودم كه ما از طريق تصويري كه ديگران به ما مي‌دهند، به دنيا نگاه مي‌كنيم. ما نبايد خودمان را در چارچوب و كليشه‌هاي مرسوم گرفتار كنيم. بهتر است درباره هر چيزي خودمان هم فكري داشته باشيم و با چشمان ديگران، دنيا را نگاه نكنيم. هميشه به دنبال پيدا كردن اين نگاه متفاوت بودم و به آن فكر مي‌كردم. رنگ مشكي برايم وسيله‌اي بود تا بگويم مي‌توان ديگرگونه انديشيد و نگاه كرد.

در واقع اين رنگ را انتخاب كردم تا به ديگران بگويم بايد ياد بگيريم خوبي‌هاي هر چيز را عاري از قضاوت‌هاي ديگران بررسي كنيم و بسنجيم. اين رنگ براي من مصداقي از يك تفكر نيست، بلكه ابزاري است كه به همه بگويم مشكي رنگ آه و ناله نيست. بايد فرهنگمان را اصلاح و دنيا را با نگاه ديگر ارزيابي كنيم.

بيشتر كارهايتان هم به دنبال ادامه اين روند اصلاح فرهنگي بوده‌ايد يا خير؟

بله. اغلب سعي دارم در ترانه‌ام حرف يا نگاهي تازه‌اي بيان كنم كه خوشبختانه در اين راه موفق بودم و كارهايم با استقبال خوبي از سوي مردم مواجه شد، آهنگ «وايسا دنيا» نمونه‌اي بود از مسائل ملموس اطراف ما و خستگي‌هايي كه به آن دچاريم. وقتي خواندم «همه حرف خوب مي‌زنن اما كي خوبه اين وسط» مردم با يكي از دغدغه‌هاي زندگي روزمره شان مواجه شدند و با آن همراه شدند.

بعد هم آهنگ «در آغوش خدا» را خواندم. در فرهنگ ما در آغوش خدا بودن تصوير مرگ را در ذهن همه تداعي مي‌كند، اما خواستم به همه بگويم در آغوش خدا بودن مي‌تواند معاني ديگري هم داشته باشد، خواستم بگويم در آغوش خدا بودن يك نوع زندگي متعالي است نه مرگ.

بسياري از فعالان موسيقي پاپ، خط سير مشخصي در كارهاي خود ندارند و در مسير مشخص و هدفمندي حركت نمي‌كنند. به نظر شما اين موضوع به موسيقي آسيب نمي‌زند؟

موسيقي پاپ دچار سرگرداني خاصي است؛ چرا كه از ابتدا نادرست تعريف شده است و تنها در حد گيشه به آن نگاه مي‌شود تا جايي كه برخي فراموش كرده‌اند خواننده پاپ بايد هنرمندانه عمل كند، نه اين‌كه تنها به دنبال فروش بيشتر باشد.خواننده‌هاي قديمي‌تر اين عرصه به مراتب ماندگارتر از خوانندگان جوان هستند، چون آنها مي‌دانستند كه مهم خواندن نيست، بلكه ماندن است. نتيجه‌اش هم كارهاي ماندگار كساني مانند مرحوم فرهاد است كه هنوز هم آهنگ‌هايش برايمان شيرين و ماندگار است. وقتي برايمان از «والا پيام دار محمد (ص)» مي‌گويد با او همراه مي‌شويم يا براي همه ما «بوي عيدي، بوي كاغذ رنگي» سرشار از خاطراتي زيبا و فراموش نشدني است.

اما در شرايط امروز مي‌بينيم كه آهنگ‌هاي سخيف زياد شده‌اند و كمتر شاهد خلق شاهكار در عرصه موسيقي پاپ هستيم. اغلب خواننده‌ها مي‌خواهند حس كنند كه هنوز هم مي‌خوانند! در نتيجه رسيده‌ايم به آهنگ‌هايي مثل «دل رو بلوتوث كن نرو!»

فكر مي‌كنم موسيقي پاپ در جامعه ما نياز به يك باز تعريف اساسي دارد، بهتر است ابتدا مشخص كنيم براي چه كساني مي‌خوانيم، براي اسپيكرهاي بزرگ ضبط‌ها يا براي مردم.

بسياري از ترانه‌هاي شما تصويري است و شايد به همين علت مردم با آثار شما ارتباط خوبي برقرار مي‌كنند. نظر شما درباره اين موضوع چيست؟

جهان امروز، جهان تصوير است. قتل و كشتار، خوشايند و ناخوشايند و حتي چيپس و پفك هم براي موفقيت سراغ تصوير مي‌روند. ضمن اين‌كه من در رشته ادبيات فارسي تحصيل كرده‌ام و ذهنم خواه‌ناخواه كاركردهاي تصوير را مي‌شناسد. از طرف ديگر، معتقدم اگر قرار باشد به گونه‌اي صحبت كنيم كه مخاطب بعد از شنيدن آن نياز داشته باشد لغتنامه دهخدا و فرهنگ معين را باز كند تا معني آن را بفهمد، عقب‌نشيني كرده‌ايم. سيدعلي صالحي مي‌گويد: «رازي است در سادگي كه همگان نمي‌دانند» فكر مي‌كنم اين راز را كشف كرده‌ام و به اهميت اين سادگي پي برده‌ام، بنابراين دوست دارم از چيزهايي حرف بزنم كه براي جامعه‌ام قابل درك باشد و تصوير ساده‌اي داشته باشد.

به دنبال تغيير سبك هستيد يا خير؟

هر كس در جايگاه خود روشي دارد و به آن پايبند است، من هم روش كاري‌ام را دوست دارم. به جرات مي‌گويم اولين كسي بودم كه در ايران ترانه با ترجيع بند خواندم. ساده‌ترين نوع ترانه را با «تو با مني» خواندم، به ياد دارم اولين بار كه كارهايم را به وزارت ارشاد بردم، گفتند ترانه‌هايت سخيف است! نمي‌دانم چه اتفاقي افتاده كه حالا ترانه‌هايي مي‌شنويم كه واقعا ضعيف هستند، يا تعريف سخيف تغيير كرده يا اين‌كه فقط مي‌خواستند در ابتداي كارم، مرا ناراحت كنند.

با اين حال تغيير در شيوه اجرا هميشه مد نظرم بوده است، اما اگر زماني بخواهم اين كار را انجام دهم، اين تغييرات را در قالب چند آهنگ در كنسرت‌هايم اجرا مي‌كنم. اگر مردم آنها را پذيرفتند در قالب آلبوم ارائه‌شان مي‌كنم و اگر هم نه، به روش قبلي بازمي‌گردم.

وقتي يك خواننده سبك خود را تغيير مي‌دهد و آنها را در قالب آلبوم به بازار موسيقي مي‌فرستد، به اين معني است كه آن را به مخاطبان خود تحميل كرده است. من مردم را دوست دارم و هيچ وقت چيزي را به آنها تحميل نخواهم كرد. آنها هم از كارهاي من خاطره دارند و بخشي از زندگي‌شان را به آن اختصاص داده‌اند. همين كه افراد زيادي طي روز دقايقي را به شنيدن كارهاي من اختصاص مي‌دهند، برايم ارزشمند است و اين موضوع برايم در حد جايزه اسكار ارزشمند است.

به دنبال برگزاري كنسرت‌هاي مشترك با ديگر خوانندگان هستيد؟

كنسرت مشترك را هم خيلي دوست دارم، اما بايد به گونه‌اي باشد كه براي مخاطب جذابيت داشته باشد. اين‌كه من و يك خواننده ديگر كنسرت بگذاريم و هر كدام آهنگ‌هاي ديگري را بخوانيم، براي مردم لذتي نخواهد داشت. كنسرت مشترك بايد به گونه‌اي باشد كه رضايت مخاطب را بيش از زماني جلب كند كه تنها در كنسرت يك خواننده حضور پيدا مي‌كند.

در شرايطي كه رفته‌رفته سفر با هواپيما براي مردم آرزو مي‌شود، نمي‌توان از آنها انتظار داشت 80 هزار تومان براي يك كنسرت بدهند، مگر اين‌كه مطمئن باشند در آن با فضاي جديد و لذت‌بخش مواجه خواهند شد.

يك نكته ديگر هم بگويم درباره تهيه‌كنندگان جيب‌گشاد برگزاركنندگان كنسرت‌ها! اين‌كه مردم نبايد تصور كنند تصميم‌گيري درباره قيمت بليت‌ها و سود حاصل از فروش آنها به جيب خواننده مي‌رود. اين موضوع مربوط به تهيه‌كنندگان است كه البته آنها هم هزينه‌هاي سنگيني براي گرفتن سالن و... مي‌پردازند، البته اين نكته را هم نبايد فراموش كرد، وقتي دلال‌هايي داريم كه به محض بالا رفتن قيمت دلار، تخم‌مرغ را هم گران‌تر مي‌كنند، چه‌انتظاري مي‌توان از بقيه چيزها داشت.

دوست داريد با چه كساني كنسرت مشترك داشته باشيد؟

احسان خواجه اميري، بابك جهانبخش، نيكپور و ...

كنسرت‌هاي استاني چطور؟

برگزاري كنسرت‌هاي استاني به جرات و جسارت مديران استاني بستگي دارد. همه مردم ايران به اين سطح از فرهنگ و آگاهي رسيده‌اند كه تفاوت خواننده و رقصنده را بدانند. خوشبختانه هميشه مردم استقبال خوبي از حضورم داشته‌اند، اما متاسفانه در اغلب استان‌ها با برگزاري كنسرت‌ها كمتر موافقت مي‌شود.

من جاهايي كنسرت داشتم كه همه مي‌گفتند امكان ندارد بتواني اجراي موفقي داشته باشي، اتفاقا در همان استان‌ها اجراهاي خوب و موفقي داشتيم. اجراهايي كه اگر همت مسوولان استاني نبود، به سرانجام نمي‌رسيد. من اولين كسي بودم كه در شهر زاهدان كنسرت داشتم يا به شهرستان‌هاي آباده و نيشابور هم رفتم و اجراهاي خوبي داشتم. مسوولان استان اصفهان هم كه همكاري بسيار خوبي براي برگزاري كنسرت‌ها دارند و همين جا از آنها تشكر مي‌كنم.

بارها گفته‌ام مخاطب وظيفه ندارد از يك شهر ديگر به تهران بيايد و در كنسرت من شركت كند، بايد شرايطي فراهم شود كه من به شهرهاي مختلف بروم و براي مخاطبانم اجرا داشته باشم.

از بازي در فيلم «بي خداحافظي» راضي بوديد؟

اين فيلم قرار نبود در جشنواره فيلم فجر حضور داشته باشد، يك فيلم كاملا تجاري بود، وقتي شنيدم به بخش مسابقه جشنواره راه پيدا كرده دلم براي جشنواره سوخت! جشنواره‌ها بايد راهي براي ابراز تفكرات هنري باشد حالا خودتان حسابش را بكنيد وقتي يك فيلم تجاري را به بخش مسابقه جشنواره راه مي‌دهند...

و اما فيلم. آن را به عنوان يك فيلم تجاري دوست داشتم. بعد از چهار سال به اصرار تهيه‌كننده در آن حضور پيدا كردم. چون مي‌گفتم من بازيگر نيستم و آنها از من بازي يك بازيگر را مي‌خواستند.

آخر كار به اين نتيجه رسيديم كه بخشي از زندگي مرا در قالب زندگي هنرمندي كه از شرايط و محيط اطراف خود لطمه مي‌بيند، ارائه دهيم.

زماني كه هنوز براي پذيرفتن پيشنهاد بازي در اين فيلم مردد بودم، احمد اميني كه كارگرداني آن را به عهده داشت، با لبخندي مهربان به من گفت: «پسرم خودت را به من بسپار». همين يك جمله اين مرد بزرگوار در من حس آرامشي ايجاد كرد كه بتوانم خودم را براي بازي در اين فيلم راضي كنم. با خوداين استدلال كه به يك پدر مي‌توان براحتي گلايه كرد، خودم را به او سپردم. البته بقيه عوامل فيلم هم آنقدر محترم بودند كه مجاب شدم بازي در اين فيلم را بپذيرم.

موضوع فيلم هم برايتان جذابيت داشت؟

بله. چون براي اولين بار در اين فيلم نشان داديم كه يك هنرمند وقتي مجوز نگيرد، نه معتاد مي‌شود و نه از ايران مي‌رود. تاثير مخرب رفتارهاي بد اطرافيان يك هنرمند، خيلي كشنده‌تر از سم مجوز نگرفتن است. هنرمند از سم اطرافيانش به كما مي‌رود.

باز هم در عرصه بازيگري فعاليت مي‌كنيد؟

دنياي ادبيات و موسيقي آنقدر برايم شيرين است كه نيازي به دنياي ديگري ندارم. اما اين فيلم هم زيبايي‌هاي خودش را داشت و آنقدر برايم خاطره محترمي است كه فكر مي‌كنم خدا آن را به من هديه داده است.

اگر قرار باشد فيلمي درباره مرحوم ناصر عبداللهي ساخته شود، در آن بازي مي‌كنيد؟

زندگي ناصر روند عجيبي داشت، از زماني كه يك نوازنده معمولي در بندرعباس بود تا زماني كه وارد يك موسيقي عرفاني شد. بعد هم به تهران آمد و بي‌مهري‌ها و بي‌معرفتي‌هاي زيادي از فضاي موسيقي و دوستان نزديكش ديد. بعد هم كه پايان ... اگر قرار باشد تمام حقيقت ساخته شود، خيلي چيزها براي نسل جوان روشن مي‌شود، در اين صورت هر كاري كه از دستم بربيايد، انجام خواهم داد.

از مرحوم عبداللهي خاطره‌اي هم داريد؟

ناصر از تهران به بندرعباس آمد و در كلوپ دلفين براي ما اجرا داشت. سيستم صوتي كنار من بود و من مسوول تنظيم آن بودم. ناصر ميكروفن را برداشت كه بخواند. سيم مشكل داشت و قطع شده بود. بعد از چند سال در تهران همديگر را ديديم گلايه كرد و گفت كه فكر مي‌كرده من عمدا سيم را قطع كرده بودم. من هم براي او توضيح دادم كه اين طور نبوده است.

عيد امسال مسافرت مي‌رويد؟

نه امسال كنسرت ندارم و بندرعباس هستم.

آيين‌هاي نوروز در بندرعباس چگونه است؟

اين واقعيت دارد كه مي‌گويند روز عيد در هيچ‌خانه‌اي در بندرعباس بسته نيست. كوچك‌ترها به خانه بزرگ‌ترها مي‌روند و از آنجا هم به قول خودشان شادانه به زيارت اهل قبور مي‌روند. اگر از نزديك ببينيد، اصلا باورتان نمي‌شود، چون خيلي شاد هستند و شيريني‌هاي مختلف روي قبر عزيزانشان مي‌گذارند و در مهماني‌ها آنقدر مي‌گويند و مي‌خندند كه مي‌توان حضور آدمي كه ديگر نيست را هم احساس كرد. مردم بندرعباس در فضاي عيد آنقدر شاد كردن مهمان برايشان مهم است كه اصلا به فكر نو بودن لباسشان نمي‌افتند.

از عيدي‌هاي كودكي‌تان برايمان بگوييد.

به خاطر دارم بچه بودم كه 10 توماني‌هاي جديد آمده بود. پسر عمه‌ام به من گفت همه اينها الكي است هر كدام را 5 تومان از من خريد كه مثلا در آلبوم بگذارد.

در سفره هفت‌سين چه چيزي را دوست داريد؟

قرآن و ماهي.

عيدي دادن را دوست داريد يا عيدي گرفتن را؟

عيدي دادن را. از 12 سالگي عيدي داده‌ام.

حرف پاياني؟

براي همه مردم سال خوبي را آرزو مي‌كنم و از آنها دعوت مي‌كنم ايام نوروز را به بندرعباس بيايند و مهمان مردم خونگرم و صميمي اين شهر باشند.