سردار شهیدعزت الله نعمت اللهی

روایت است که چون حسین (ع)دید هفتاد و دوتن از یاران و خاندانش به خاک افتادند ، به خیمة اهل حرم رو کرد و فریاد کشید: ای سکینه ! ای فاطمه 1ای ام کلثوم !علیکن السلام کجایید که دیگر مرا یاریویاوری نمانده است . زنان حرم شیون کردند و گفتند : حسین جان !مارا به حرم جدّمان برگردان . حسین (ع)آمد روانه میدان شود ، سکینه خاتون – این دختر کوچک – گریه کنان پیش آمد و گفت : بابا جان !مراهم با خودت ببر . حسین اورابسیار دوست می داشت . اورا در بغل گرفت و اشکهای فرزند را پاک کرد و فرمود :

گریه ها داری پس از من ای سکینه جان من !

چون بمیرم گریه ها داری تو ای جانان من !

عزیزان ! حتماً بعضی از شما دختر کوچکی دارید می دانید دختر کوچک مخصوصاًبرای پدر چقدر عزیز است ،اگر یک موقع عازم سفری بوده اید می دانید چکار می کند . چقدر به پدرش علاقه نشان می دهد .....

 


 

می دانیم سردار ! میدانیم حتی اگر فرزندی نداشته باشیم ، خوب می دانیم داغ سکینه و همه سکینه هایی که اندوه جانگداز پدر رادر سینه های کوچکشان نهفته اند. اندوه ناتمام این فرشتگان کوچک ،خیمه های دلمان را آتش می زند اما گریزی از ایننیستان آتش سوخته نیست .وحتی می دانیم که زینب و صدیقهة تو هم بعد از سالها ، قامت در چفیه پیچیده ات رادر خوابهای رنگی شان قاب کردهاند و همسر مهربانت به نوازش انها ، هر پسین مغموم که پرندگان سبکبال در افقهای دوردست گم می شوند ، خاطرة آخرن وداع تورا اینگونه ، سرد آه می کشد :

»« پانزده رمضان 67که راهی جبهه بودند با اصرار زیاد شهید ، مابه بدرقة او نرفتیم ولی وقتی در آخرین لحظات از خانه بیرون می رفت ، زینب به دست و پای او افتاده و به شدت گریه می کرد .این شاید اولین گریه طولانی زینب بود که هیچ گاه از خاطرم بیرون نمی رود . من مطمئن هستم زینب با چشم بصیرت و ودل پاکی که داشت ، شهادت رادر چهرة پدرش دیده بود وگرنه گریة غرب او بی دلیل نبود .»

چون به خون غلتم توراماتم بود شایسته تر

ای مـهیـن بـانـوان ! ای دیـده گـریـان مـن

«آخرین تماس تلفنی شهید ،25 ماه مبارک رضان بود که بعد از احوال پرسی و توصیه های لازم (طبق معمول)سفارش کردند که من باتوجه به اینکه مسافر بوده ام نتوانستم این چندروز راروزه بگیرم . حساب اینچند روز راداشته باش که روزة مرا قضا کنید . دقیقا!روز بعداز اعزام ، یعنی یک خرداد ماه 1367 بود که به وسیلة گلولة دشمن به درجه رفیع شهادت نایل آمدوبه آرزوی خودرسید .»

چون به خون غلتم تورا ماتم بود شایسته تر

ای مـهیـن بـانـوان !ای دیـدة گـریـان مـن

سردار شهید عزت الله نعمت اللهی که آخرین روزهای سرخش را از زبان همسر دلسوخته اش مرور کردیم، در سال 1342 در شهر بهمن از توابع آباده دیده به جهان گشود . تحصیلات خودراکه از مدارس ابتدایی آباده آغاز شده بود ،پس از پیروزی انقلاب تا سطح دیپلم ادامه داد و سپس با قبولی در دانشگاه ، رشتة ساختمان را جهت تحصیل در مقاطع عالی برگزید . وی بر حسب علاقه و به دلیل استعدادی که در امور هنری مخصوصاًخوشنویس و خطاطی داشت ،در تبلیغات سپاه آابده مشغول به فعالیت شد و بر اثر بروز شایستگیهایش ،در مدت کوتاهی تا سطح جانشینی تبلیغات ارتقاءیافت . وی با همین سمت ، به عنوان یکی از نیروهای تیپ 28 صفر ،راهی جبهه های حق علیه باطل گردید ودر طول چند سال حضور مداوم در عرصه های نبرد ، استعداد های هنری خودرا د رخدمت جبهه و جنگ به کار گرفت . آن عزیز در ادامه ،به نیروهای وفادار لشکر 19 فجر پیوست تا آنکه پس از سالها تلاش و مجاهدت ، سرانجام در واپسین روزهای جنگ ،در خاک خونرنگ شلمچه ، سر بر آستان دوست نهاد وبه فوز عظیم شهادت نایل آمد. علاوه بر وصیت نامه ، دست نوشته هایی از شهید به یادگار مانده است که به زیبایی تمام ، روح متعالی و اندیشه های سترگ و آسمانی وی را به تصویر کشیده است . در مطلع این یادنامه ،نمونه ای از دست نوشته های شهید را تقدیم داشتیم . در پایان این مقال نیز بار دیگر دل به کلام آسمانی او می سپاریم و گلواژه هایی خونین از وصیت نامة الهی اش را زمزمه می کنیم .

«خدایا !شاهد باش که از تمام مظاهر دنیا بریدم تا بیشتر به تو نزدیک شوم . به عشق، در مسیر تو حرکت کردم واینک تنها پیوستن به تو را انتظار دارم . می خواهم شهید بشوم تاشاید خونم بتواند نهال کوچک انقلاب را آبیاری کند . می خواهم شهید بشوم تا خونم به سرور شهیدان امام حسین (ع)گواهی دهد که من رهرو راهش بوده ام مگر قبولم نماید و مرادر زمرة شهیدان کربلایش قرار دهد ودر آخرت ،شفاعتم کند . »